دینا جون دینا جون، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
دانیالدانیال، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

دینا و دانیال غنچه های مامان و بابا

شمال دی 92

این هفته هوا خیلی الوده بود اخر هفته هم که به خاطر 28 صفر تعطیل بود دینا هم دوباره سرفه هاش شروع شده بود که دکتر گفت به خاطر آلودگیه ما هم تصمیم گرفتیم یکشنبه صبح زود بریم شمال منم به مهدش خبر دادم که دی ماه کلا نمیارمش مهد تا حالش بهتر شه.دینا از شب تب کرد صبح با همه وسایلمون رفتیم بیمارستان عرفان. دکتر برای سومین بار تو این ماه به دینا انتی بیوتیک داد.داروهاشو گرفتیم و راه افتادیم به سمت گیلان خونه مامان جون دینا.عمه طاهره و عمو جواد هم اومده بودن شمال. بعد از مدت ها هوای خوب تنفس کردیم خونه اولی خونه مامان جونه دومی هم ویلای عمو اون وسطی هم انبار برنجه که بهش می گن کندوج اینجا هم ویلا و باغ عمه طاهره ست این لباس محلی قاس...
13 دی 1392

دندان پزشکی

دیزوز دینا دندون پزشکی وقت داشت البته دفعه اولش نبود یه بار 3 ماه پیش یه دندونشو پر کرده بود ودکتر گفته بود3 تا دندون دیگشم خرابه ما هم همون موقع بردیمش ولی هر کاری کردیم رو صندلی ننشست می گفت مامان هدی بشینه من رو پاش بشینم اخه دفعه اول اینجوری دندونشو پر کرده بود ولی ایندفعه خانم دکتر قبول نکرد چون اینبار عصب کشی بود ومی خواست امپول بی حسی بزنه و می گفت خطر ناکه دینا هم قبول نکرد که نکرد ما هم بی خیال شدیم تا اینکه این روزا دندون درد به سراغش اومد و دیگه خودش می گفت بریم کرمای دندونمو در بیاریم قول می دم بشینم دیروز که رفتیم خودش بدون هیچ حرفی رفت و روی صندلی نشست حتی موقع امپول بی حسی هم هیچی نگفت من که باورم نمیشد تا اخر بی سر و صدا نش...
25 آذر 1392

جشن یلدا

امروزیعنی 21 اذر 92 مهد دینا براشون جشن یلدا گرفت .این جشن تو باغ موزه قصر بود امروز برف هم میومد و هوا حسابی سرد بود دینا هم که مدتی حال نداره و نمی دونم چرا بهتر نمی شه امروزم یکم تب داشت ولی چون خیلی دوست داشت به این جشن بره بردیمش و حسابی بهش خوش گذشت البته یه کم بد اخلاق بود بچه ها با مامان و بابا ها کلی بازی کردن هو هو چی چی آسیاب بچرخ خاله بزغاله گرگم و گله می برم صندلی بازی طناب کشی تازه یه شعبده باز هم اومده بود و کلی کارای جالب انجام داد دو تا عکس هم کنار سفره شب یلدا انداختیم که هر وقت حاضر شد می زارم خوراکی های شب یلدا رو  مثل هندونه و لبو و انار و آش رو هم خوردیم .جای همه خالی اینم چند تا عکس از امروز چند تا ا...
21 آذر 1392

عکس های اتلیه مهد

روز 13 ابان به مامانا گفتن چند تا لباس اسپرت بیارین می خوایم از بچه ها عکس بگیریم تازه گفتن اگه میخواین به دیگران هم بگین از بچه هاشون عکس می گیریم منم به زندایی الهام گفتم محمد علی کوچولو رو اوردو ازش عکس گرفتن عکسای دینای من امروز حاضر شد که الان برات می زارم مامانی یه عکس با چند تا از دوستات بود که خیلی قشنگ بود گفتم برات چاپ کنن اماده شد حتما برات میزارم  عزیز دل مامان هر روز دعا می کنم چشمای ماهت زودتر خوب شه و دیگه عینک نزنی تا اون چشمای مشکی قشنگتو بدون عینک ببینم. عاشقتم دختر نازم آخ الهی من فدای اون صورت ماهت دوست داشتنی ترین دختر دنیا دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه ...
11 آذر 1392

لباسهای زمستونی جدید

این پالتو و کلاه و ساق و چکمه رو تازه برات خریدم آخ مامان جونی تازه الان دیدم که تو این عکس یقه پالتو تو برات صاف نکردم ببخشید مامان جون اینم یه سارافون بافت که این  پاپوشو باهاش ست کردیم این کاپشنو بابایی از دبی برات خریده  منم این کلاهو براش خریدم راستی دوباره بردیمت دکتر چشم شماره چشم راستت 0/25 کم شده ولی چشم چپت 0/25 اضافه شده  عینکتو دادم که شیششو عوض کنن برای همین تو این عکس عینک نداری.عزیزم قیافه بدون عینکتو یادم رفته بود خدا کنه چشات زودتر خوب شه و دیگه عینک نزنی.   این بارونیو دایی حمزه از چین برات اورده تو مهدت همه عاشقش شدن و می پرسن که از کجا برات خریدم. وقتی ازت عکس میگرفتم گفتی ما...
2 آذر 1392

سربند یا حسین

ماه محرم اومده تو هم تو همه عزاداری ها با ما شرکت کردی و خیلی دختر خوبی بودی و اصلا خسته نشدی موقع سینه زنی هم با همه سینه می زدی. امروز مهدتون این سربندارو به همتون داد تو هم خیلی دوست داشتی و حتی شب وقت خواب هم از سرت در نیا وردی و گفتی اخه شهادته و من باید همش این رو سرم باشه این عکسو شب که خواب بودی ازت گرفتم. عزیز دلم امام حسین نگهدارت باشه ...
27 آبان 1392

نقاشی

یک ماهه که چیزی برات تو وبلاگت نزاشتم راستش اتفاق خاصی نیوفتاده بودکه برات بنویسم جز اینکه 13 ابان ازتون تو مهد عکس گرفتن که هر وقت چاپ شد برات می زارم. برات بگم از نقاشی هات تو این روزا هر وقت میگیم نقاشی بکش یه خورشید و یه ابری که ازش بارون میاد می کشی با من و بابا رضا و خودت و دوستات یا مثلا خواهر و برادرت بعدشم میگی چسب بده می خوام بزنم به کمدم این دو نفر منو بابارضا هستیم تو هم وسطمونی گفتی دوست داشتم موهامو کوتاه بکشم اون دو تا هم خواهر وبرادرتن خودت کنار منی بغل دستیتم پوریاست بقیه هم دوستاتن به گفته خودت ...
27 آبان 1392

تولد دایی حامد

امروز یعنی 26 مهر تولد دایی حامد دینا بود و ما برای ناهار خونه دایی حامد بودیم اینم عکس دینا گلی و پسر دایی محمد علی.ترمه کوچولو نبود رفته بود مسافرت ...
26 مهر 1392

عروس بازی

یکی از بازی های دینا از وقتی کوچیک بود اینه که یه چادر کوچیک دور کمرش می بنده  که دنبالش روی زمین باشه و می گه این لباس عروسمه یه روسری هم رو سرش می ندازه و یه تلم می زنه و میگه این تاج و تورمه بعد می ره تو دنیای خودشو عروس میشه یه داماد خیالی هم داره عاشق این کاره مامان جونش هم برای اینکه بازی دینا راحتتر شه یه لباس عروس برای بازی دینا تو خونه دوخته دیگه دینا تو خونه همش عروس خانمه و حسابی با این بازی اونم با این لباس جدید کیف می کنه به باباشم میگه براش خطبه عقد بخونه سوار دوچرخش میشه و میگه اینم ماشین عروسمه ...
19 مهر 1392